فرزند ایران
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: گمگشته - سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱
جبهه

 

چند مرحله از عملیات «کربلای 5» انجام شده بود و گردان داشت برای ادامة عملیات آماده می‌شد. من جزو چهار نفر از سن و سال‌دارهای گردان بودم؛ برادر «احمد» 35ساله، من که 23 سال داشتم و دو نفر دیگر. برادر احمد آدم بسیار شوخی بود، بدون این‌که گناهی مرتکب شود، دیگران را می‌خنداند و عامل نشاط و سرزندگی گردان بود. از هر فرصتی استفاده می‌‌کرد و گل خنده را بر لبان بسیجیان می‌رویاند. یک روز به یکی از بچه‌ها که هم‌محل احمد بود، گفتم: خوش به حال خانواده و بچه‌هایی که احمد به آن‌ها درس می‌دهد! چه‌قدر کیف می‌کنند از این اخلاق خوش او.

گفت: جالب است بدانی که او معلم انگلیسی است، در شهر و محله، آدمی کاملاً جدی است و کسی تا به حال از او شوخی‌ای ندیده است. یک بار که این نظر تو فکرم را مشغول کرده بود، از خودش پرسیدم، شما در شهر جور دیگری هستی و این‌جا طور دیگری. گفت، در شهر برای درست شدن تلاش می‌کنم، امّا این‌جا مقدمة بهشت است؛ یعنی یک مرحله راهم داده‌اند، پس در پوست خود نمی‌گنجم و دوست دارم در این شادی، همه سهیم باشند.

یک روز همة گروهان جمع شده بودیم که برویم برای تمرین و تاکتیک. از جلو نظام داده شد، همه فرمان را انجام دادیم. چند دقیقه‌ای گذشت، دست‌هایمان داشت خسته می‌شد که فرمان آزادباش داده شد. فرماندة شهید، محمد تورجی‌زاده با حالتی قاطعانه گفت: چرا از جلو نظام کرده بودید؟ چه کسی فرمان داده بود؟

همه فهمیدیم شوخی احمد بوده است. دو تا از بچه‌های ایثارگر از صف بیرون آمدند. شهید تورجی هم آن دو را تنبیه نظامی کرد و گفت: اسلحه روی دوش، نشسته بروید تا سرویس‌های بهداشتی و برگردید.

فاصله حدوداً 100 متر بود. یک مرتبه خود برادر احمد آمد بیرون و گفت: برادر! من بودم.

فرمانده که بیست سال بیش‌تر نداشت و احترام خاصی به رزمندگان؛ مخصوصاً ما چهار نفر که بزرگ‌تر از خودش بودیم، می‌گذاشت بدون آن‌که به او نگاه کند، گفت: خیلی خُب! شما هم همین کار را بکنید.

گروهان ایستاده بود تا تنبیه تمام شود، اما یک مرتبه دیدیم، همین که بچه‌ها به سرویس‌ها رسیدند، برادر احمد اسلحه‌اش را به آن دو نفر داد و رفت دست‌شویی. همة گروهان؛ حتی فرمانده زدند زیر خنده. به‌خاطر همین، فرمانده دستور داد که تنبیه قطع شده و سریع برگردند.

 

در تمرین‌های تاکتیکی چند قانون وجود داشت، یکی این‌که واحد آموزش لشکر در مکان دشمن فرضی قرار می‌گرفت و با آتش روی سر بچه‌ها مانور می‌داد که موجب زحمت و اذیت بچه‌ها می‌شد. در مقابل بچه‌ها هم به دنبال آن بودند که بچه‌های آموزش را بگیرند و به عنوان اسیر، کمی از اذیتشان را جبران کنند. زمانی‌که بچه‌ها به سنگر فرضی می‌رسیدند، بچه‌های آموزش سنگرها را رها کرده و با ماشینی که از قبل تهیه کرده بودند، فرار می‌کردند.

جبهه

 

قانون بعد در مانور این بود که فرمانده از قبل چند تا از بچه‌ها را مأمور کرده بود که مثل یک مجروح تیر خورده روی زمین بیفتند تا امدادگرها هم با مأموریتشان بیش‌تر آشنا شوند.

آن شب احمد جلودار بود و پس از رسیدن به سنگر تیربار کالیبر 50، موقع گرفتن یکی از بچه‌های واحد آموزش به عنوان اسیر، ناخودآگاه دستش را به بدنة کالیبر 50 که بعد از زدن آن همه گلوله، به آهنی سرخ تبدیل شده بود، گذاشته بود. تمام کف دست احمد سوخته و برآمدگی‌هایش تاول زده بود. داد زده بود: امدادگر، امدادگر!

وقتی امدادگرهای گردان ‌آمده و دیده بودند احمد است، خنده‌ای کرده و ‌گفته‌ بودند: دوباره ما را دست انداختی؟

و همین که احمد می‌آمد توضیح بدهد، آن‌ها می‌رفتند.

فردای آن شب، برادر احمد را با دست پانسمان شده، دیدم. برایم ‌گفت: فلانی! من اگر شب و روز عملیات هم شهید شوم، این بچه‌ها فکر می‌کنند که فیلم درآورده‌ام و خودم را به شهادت زده‌ام.

در ادامة عملیات کربلای 5 زمانی‌که مجروح شده بودم و روی برانکارد حمل می‌شدم، یک لحظه احمد را دیدم. سرش کاملاً باندپیچی شده بود و از دور مثل یک شیخ روحانی به نظر می‌رسید. داشت با تلاش بسیار، مهمات می‌برد. با دیدن من جلو آمد و گفت: امدادگری که به دادم رسید، از لشکر دیگری بود و از من شناختی نداشت. شما مجروح‌ها با خیال راحت بروید. درست است که روحانی گردان شهید شده، ولی خاطرتان جمع، خودم روحانی گردان می‌شوم و جای او را پر. می‌کنم تازه! احتمالاً بعضی از کارها و عبادات را به رزمندگان تخفیف دهم؛ مثلاً نماز صبح را به ظهر می‌کنم و نماز ظهر و عصر را دو رکعتی می‌کنم تا رزمندگان به کارشان برسند. خلاصه! ناراحت هیچ چیز نباشید، خودم هستم.

نقل از شهید گمنام.تورجی

 

گمگشته
سلام.. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرندة عشق تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند... راز خون را جز شهدا در نمی‌یابند. گردش خون در رگ‌های زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب، شیرین‌تر است و نگو شیرین‌تر، بگو بسیار شیرین‌تر است. راز خون در آنجاست که همه حیات به خون وابسته است. شهید اوینی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


وصیت شهدا آیه قرآن جنگ دفاع مقدس نیم پلاک یعنی گمنامی